سه قطره خون(صادق هدایت)

دیروز بود كه اطاقم را جدا كردند، آیا همانطوری كه ناظم وعده داد من حالا به كلی معالجه شده‌ام و هفته‌ی دیگر آزاد خواهم شد؟ آیا ناخوش بوده‌ام؟ یك سال است، در تمام این مدت هرچه التماس می‌كردم كاغذ و قلم می‌خواستم به من نمی‌دادند. همیشه پیش خودم گمان می‌كردم هرساعتی كه قلم و كاغذ به دستم بیفتد چقدر چیزها كه خواهم نوشت� ولی دیروز بدون اینكه خواسته باشم كاغذ و قلم را برایم آوردند. چیزی كه آن قدر آرزو می كردم، چیزی كه آن قدر انتظارش را داشتم...! اما چه فایده _ از دیروز تا حالا هرچه فكر می كنم چیزی ندارم كه بنویسم. مثل اینست كه كسی دست مرا می‌گیرد یا بازویم بیحس می‌شود. حالا كه دقت می‌كنم مابین خطهای درهم و برهمی كه روی كاغذ كشیده‌ام تنها چیزی كه خوانده می‌شود اینست: "سه قطره خون."

***

" آسمان لاجوردی، باغچه‌ی سبز و گل‌های روی تپه باز شده، نسیم آرامی بوی گلها را تا اینجا می‌آورد. ولی چه فایده؟ من دیگر از چیزی نمی‌توانم كیف بكنم، همه این‌ها برای شاعرها و بچه‌ها و كسانی‌كه تا آخر عمرشان بچه می‌مانند خوبست _ یك سال است كه اینجا هستم، شب‌ها تا صبح از صدای گربه بیدارم، این ناله های ترسناك، این حنجره‌ی خراشیده كه جانم را به لب رسانیده، صبح هم هنوز چشممان باز نشده كه انژكسیون بی كردار...! چه روزهای دراز و ساعت‌های ترسناكی كه اینجا گذرانیده‌ام، با پیراهن و شلوار زرد روزهای تابستان در زیرزمین دور هم جمع می‌شویم و در زمستان كنار باغچه جلو آفتاب می نشینیم، یك سال است كه میان این مردمان عجیب و غریب زندگی می‌كنم. هیچ وجه اشتراكی بین ما نیست، من از زمین تا آسمان با آنها فرق دارم - ولی ناله‌ها، سكوت‌ها، فحش‌ها، گریه‌ها و خنده‌های این آدم‌ها همیشه خواب مرا پراز كابوس خواهد كرد.

***

" هنوز یكساعت دیگر مانده تا شاممان را بخوریم، از همان خوراكهای چاپی: آش ماست، شیر برنج، چلو، نان و پنیر، آنهم بقدر بخور ونمیر، - حسن همه‌ی آرزویش اینست یك دیگ اشكنه را با چهار تا نان سنگك بخورد، وقت مرخصی او كه برسد عوض كاغذ و قلم باید برایش دیگ اشكنه بیاورند. او هم یكی از آدم‌های خوشبخت اینجاست، با آن قد كوتاه، خنده‌ی احمقانه، گردن كلفت، سر طاس و دستهای كمخته بسته برای ناوه كشی آفریده شده، همة ذرات تنش گواهی می‌دهند و آن نگاه احمقانه او هم جار میزند كه برای ناوه كشی آفریده شده. اگر محمدعلی آنجا سر ناهار و شام نمی‌ایستاد حسن همه‌ی ماها را به خدا رسانیده بود، ولی خود محمد علی هم مثل مردمان این دنیاست، چون اینجا را هرچه می‌خواهند بگویند ولی یك دنیای دیگرست ورای دنیای مردمان معمولی. یك دكتر داریم كه قدرتی خدا چیزی سرش نمی شود، من اگر به جای او بودم یك شب توی شام همه زهر می‌ریختم می‌دادم بخورند، آنوقت صبح توی باغ می‌ایستادم دستم را به كمر میزدم، مرده‌ها را كه می‌بردند تماشا می‌كردم _ اول كه مرا اینجا آوردند همین وسواس را داشتم كه مبادا به من زهر بخورانند، دست به شام و ناهار نمی‌زدم تا اینكه محمد علی از آن می‌چشید آنوقت می‌خوردم، شب‌ها هراسان از خواب می‌پریدم، به خیالم كه آمده‌اند مرا بكشند. همه‌ی این‌ها چقدر دور و محو شده �! همیشه همان آدم‌ها، همان خوراك‌ها ، همان اطاق آبی كه تا كمركش آن كبود است.

" دو ماه پیش بود یك دیوانه را در آن زندان پائین حیاط انداخته بودند، با تیله شكسته شكم خودش را پاره كرد، روده‌هایش را بیرون كشیده بود با آن‌ها بازی می كرد. می‌گفتند او قصاب بوده، به شكم پاره كردن عادت داشته. اما آن یكی دیگر كه با ناخن چشم خودش را تركانیده بود، دست‌هایش را از پشت بسته بودند. فریاد می‌كشید و خون به چشمش خشك شده بود. من می‌دانم همه‌ی این‌ها زیر سر ناظم است:

" مردمان این‌جا همه هم این‌طور نیستند. خیلی از آنها اگر معالجه بشوند و مرخص بشوند، بدبخت خواهند شد. مثلا" این صغرا سلطان كه در زنانه است، دو سه بار می‌خواست بگریزد، او را گرفتند. پیرزن است اما صورتش را گچ دیوار می‌مالد و گل شمعدانی هم سرخابش است. خودش را دختر چهارده ساله می‌داند، اگر معالجه بشود و در آینه نگاه بكند سكته خواهد كرد، بدتر از همه تقی خودمان است كه می‌خواست دنیا را زیر و رو بكند و با آنكه عقیده اش اینست كه زن باعث بدبختی مردم شده و برای اصلاح دنیا هر چه زن است باید كشت، عاشق همین صغرا سلطان شده بود.

" همه‌ی این‌ها زیر سر ناظم خودمان است. او دست تمام دیوانه‌ها را از پشت بسته، همیشه با آن دماغ بزرگ و چشم‌های كوچك به شكل وافوری‌ها ته باغ زیر درخت كاج قدم می‌زند. گاهی خم می شود پائین درخت را نگاه
می‌كند، هر كه او را ببیند می‌گوید چه آدم بی‌آزار بیچاره‌ای كه گیر یكدسته دیوانه افتاده. اما من او را می‌شناسم. من میدانم آنجا زیر درخت سه قطره خون روی زمین چكیده. یك قفس جلو پنجره‌اش آویزان است، قفس خالی است، چون گربه قناریش را گرفت، ولی او قفس را گذاشته تا گربه‌ها به هوای قفس بیایند و آنها را بكشد.

" دیروز بود دنبال یك گربه‌ی گل باقالی كرد: همینكه حیوان از درخت كاج جلو پنجره‌اش بالا رفت، به قراول دم در گفت حیوان را با تیر بزند. این سه قطره خون مال گربه است، ولی از خودش كه بپرسند می‌گوید مال مرغ حق است.

" از همه‌ی اینها غریب‌تر رفیق و همسایه‌ام عباس است، دو هفته نیست كه او را آورده‌اند، با من خیلی گرم گرفته، خودش را پیغمبر و شاعر می‌داند. می‌گوید كه هر كاری، به خصوص پیغمبری، بسته به بخت و طالع است.
هر كسی پیشانیش بلند باشد، اگر چیزی هم بارش نباشد، كارش می گیرد و اگر علامه‌ی دهر باشد و پیشانی نداشته باشد به روز او می‌افتد. عباس خودش را تارزن ماهر هم میداند. روی یك تخته سیم كشیده به خیال خودش تار درست كرده و یك شعر هم گفته كه روزی هشت بار برایم می‌خواند. گویا برای همین شعر او را به اینجا آورده‌اند، شعر یا تصنیف غریبی گفته :

" دریغا كه بار دگر شام شد،
" سراپای گیتی سیه فام شد،
" همه خلق را گاه آرام شد،
" مگر من، كه رنج و غمم شد فزون.

" جهان را نباشد خوشی در مزاج،
" بجز مرگ نبود غمم را علاج،
" ولیكن در آن گوشه در پای كاج،
" چكیده‌ست بر خاك سه قطره خون "

دیروز بود در باغ قدم می‌زدیم. عباس همین شعر را می‌خواند، یك زن و یك مرد و یك دختر جوان به دیدن او آمدند. تا حالا پنج مرتبه است كه می‌آیند. من آن‌ها را دیده بودم و می‌شناختم، دختر جوان یكدسته گل آورده بود. آن دختر به من میخندید، پیدا بود كه مرا دوست دارد، اصلا به هوای من آمده بود، صورت آبله‌روی عباس كه قشنگ نیست، اما آن زن كه با دكتر حرف می‌زد من دیدم عباس دختر جوان را كنار كشید و ماچ كرد.

***

"تا كنون نه كسی به دیدن من آمده و نه برایم گل آورده‌اند، یك سال است. آخرین بار سیاوش بود كه به دیدنم آمد، سیاوش بهترین رفیق من بود. ما با هم همسایه بودیم، هر روز با هم به دارالفنون می‌رفتیم و با هم بر می‌گشتیم و درس‌هایمان را با هم مذاكره می‌كردیم و در موقع تفریح من به سیاوش تار مشق می‌دادم. رخساره دختر عموی سیاوش هم كه نامزد من بود اغلب در مجلس ما می آمد. سیاوش خیال داشت خواهر رخساره را بگیرد. اتفاقا" یك ماه پیش از عقدكنانش زد و سیاوش ناخوش شد. من دو سه بار به احوال‌پرسیش رفتم ولی گفتند كه حكیم قدغن كرده كه با او حرف بزنند. هر چه اصرار كردم همین جواب را دادند. من هم پاپی نشدم.

"خوب یادم است، نزدیك امتحان بود، یك روز غروب كه به خانه برگشتم، كتاب‌هایم را با چند تا جزوه‌ی مدرسه روی میز ریختم همین كه آمدم لباسم را عوض بكنم صدای خالی شدن تیر آمد. صدای آن بقدری نزدیك بود كه مرا متوحش كرد، چون خانه‌ی ما پشت خندق بود و شنیده بودم كه در نزدیكی ما دزد زده است. ششلول را از توی كشو میز برداشتم و آمدم در حیاط ، گوش بزنگ ایستادم، بعد از پلكان روی بام رفتم ولی چیزی به نظرم نرسید. وقتی كه برمی‌گشتم از آن بالا در خانه‌ی سیاوش نگاه كردم، دیدم سیاوش با پیراهن و زیر شلواری میان حیاط ایستاده. من با تعجب گفتم :

"سیاوش تو هستی؟"

او مرا شناخت و گفت:

"بیا تو كسی خانه مان نیست."

"صدای تیر را شنیدی؟"

" انگشت به لبش گذاشت و با سرش اشاره كرد كه بیا، و من با شتاب پائین رفتم و در خانه‌شان را زدم. خودش آمد در را روی من باز كرد. همین طور كه سرش پائین بود و به زمین خیره نگاه میكرد پرسید:

"تو چرا به دیدن من نیامدی؟"

"من دو سه بار به احوال پرسیت آمدم ولی گفتند كه دكتر اجازه نمی‌دهد."

"گمان می‌كنند كه من ناخوشم، ولی اشتباه میكنند."

دوباره پرسیدم:

"این صدای تیر را شنیدی؟"

" بدون اینكه جواب بدهد، دست مرا گرفت و برد پای درخت كاج و چیزی را نشان داد. من از نزدیك نگاه كردم، سه چكه خون تازه روی زمین چكیده بود.

" بعد مرا برد در اطاق خودش، همه‌ی درها را بست، روی صندلی نشستم، چراغ را روشن كرد و آمد روی صندلی مقابل من كنار میز نشست. اطاق او ساده، آبی رنگ و كمركش دیوار كبود بود. كنار اطاق یك تار گذاشته بود. چند جلد كتاب و جزوه‌ی مدرسه هم روی میز ریخته بود. بعد سیاوش دست كرد از كشو میز یك ششلول درآورد بمن نشان داد. از آن ششلول های قدیمی دسته صدفی بود، آن را در جیب شلوارش گذاشت و گفت:

" من یك گربه‌ی ماده داشتم، اسمش نازی بود. شاید آن را دیده بودی، از این گربه‌های معمولی گل باقالی بود. با دو تا چشم درشت مثل چشم‌های سرمه كشیده. روی پشتش نقش و نگارهای مرتب بود مثل اینكه روی كاغذ آب خشك كن فولادی جوهر ریخته باشند و بعد آن را از میان تا كرده باشند. روزها كه از مدرسه برمی‌گشتم نازی جلو می‌دوید، میو میو می‌كرد، خودش را به من می‌مالید، وقتی كه می‌نشستم از سر و كولم بالا می رفت، پوزه‌اش را به صورتم می‌زد، با زبان زبرش پیشانیم را می‌لیسید و اصرار داشت كه او را ببوسم. گویا گربه‌ی ماده مكارتر و مهربان‌تر و حساس‌تر از گربه‌ی نر است. نازی از من گذشته با آشپز میانه اش از همه بهتر بود، چون خوراك‌ها از پیش او در می‌آمد، ولی از گیس سفیدخانه، كه كیابیا بود و نماز می‌خواند و از موی گربه پرهیز می‌كرد، دوری می‌جست. لابد نازی پیش خودش خیال می‌كرد كه آدم‌ها زرنگ‌تر از گربه‌ها هستند و همه‌ی خوراكی‌های خوشمزه و جاهای گرم و نرم را برای خودشان احتكار كرده‌اند و گربه‌ها باید آنقدر چاپلوسی بكنند و تملق بگویند تا بتوانند با آنها شركت بكنند.

" تنها وقتی احساسات طبیعی نازی بیدار می‌شد و بجوش می آمد كه سر خروس خونالودی به چنگش می‌افتاد و او را به یك جانور درنده تبدیل می‌كرد. چشم‌های او درشت‌تر می‌شد و برق می‌زد، چنگال‌هایش از توی غلاف در می‌آمد و هر كس را كه به او نزدیك میشد با خرخرهای طولانی تهدید می كرد. بعد، مثل چیزی كه خودش را فریب بدهد، بازی در می‌آورد. چون با همه‌ی قوه‌ی تصور خودش كله‌ی خروس را جانور زنده گمان می كرد، دست زیر آن می‌زد، براق می‌شد، خودش را پنهان می‌كرد، در كمین می‌نشست، دوباره حمله می كرد و تمام زبردستی و چالاكی نژاد خودش را با جست و خیز و جنگ و گریزهای پی در پی آشكار می‌نمود. بعد از آنكه از نمایش خسته می‌شد، كله‌ی خونالود را با اشتهای هر چه تمامتر می‌خورد و تا چند دقیقه بعد دنبال باقی آن می‌گشت و تا یكی دو ساعت تمدن مصنوعی خود را فراموش می كرد، نه نزدیك كسی می آمد، نه ناز می‌كرد و نه تملق می‌گفت.

" در همان حالی كه نازی اظهار دوستی می‌كرد، وحشی و تودار بود و اسرار زندگی خودش را فاش نمی‌كرد، خانه‌ی ما را مال خودش می‌دانست، و اگر گربه‌ی غریبه گذارش به آنجا می‌افتاد، بخصوص اگر ماده بود مدتها صدای فیف، تغیر و ناله‌های دنباله‌دار شنیده می‌شد.

" صدایی كه نازی برای خبر كردن ناهار می‌داد با صدای موقع لوس شدنش فرق داشت . نعره‌ای كه از گرسنگی می‌كشید با فریادهایی كه در كشمكش‌ها می‌زد و مرنو مرنوی كه موقع مستیش راه می‌انداخت همه با هم توفیر داشت. و آهنگ آنها تغییر می‌كرد: اولی فریاد جگرخراش، دومی فریاد از روی بغض و كینه، سومی یك ناله‌ی دردناك بود كه از روی احتیاج طبیعت می‌كشید، تا بسوی جفت خودش برود. ولی نگاه‌های نازی از همه چیز پرمعنی‌تر بود و گاهی احساسات آدمی را نشان می‌داد، بطوری كه انسان بی اختیار از خودش می‌پرسید: در پس این كله‌ی پشم‌آلود، پشت این چشم‌های سبز مرموز چه فكرهایی و چه احساساتی موج می‌زند!

" پارسال بهار بود كه آن پیش‌آمد هولناك رخ داد. می‌دانی در این موسم همه‌ی جانوران مست می‌شوند و به تك و دو می‌افتند، مثل اینست كه باد بهاری یك شور دیوانگی در همه‌ی جنبندگان میدمد. نازی ما هم برای اولین بار شور عشق به كله‌اش زد و با لرزه ای كه همه‌ی تن او را به تكان می‌انداخت، ناله‌های غم‌انگیز می‌كشید. گربه‌های نر ناله‌هایش را شنیدند و از اطراف او را استقبال كردند. پس از جنگ‌ها و كشمكش‌ها نازی یكی از آن‌ها را كه از همه پرزورتر و صدایش رساتر بود به همسری خودش انتخاب كرد. در عشق ورزی جانوران بوی مخصوص آن‌ها خیلی اهمیت دارد برای همین است كه گربه‌های لوس خانگی و پاكیزه در نزد ماده‌ی خودشان جلوه‌ای ندارند. برعكس گربه‌های روی تیغه‌ی دیوارها، گربه های دزد لاغر ولگرد و گرسنه كه پوست آنها بوی اصلی نژادشان را می‌دهد طرف توجه ماده‌ی خودشان هستند. روزها و به خصوص تمام شب را نازی و جفتش عشق خودشان را به آواز بلند می‌خواندند. تن نرم و نازك نازی كش و واكش می‌آمد، در صورتیكه تن دیگری مانند كمان خمیده می‌شد و ناله های شادی می‌كردند. تا سفیده‌ی صبح این كار مداومت داشت. آن وقت نازی با موهای ژولیده ، خسته و كوفته اما خوشبخت وارد اطاق می‌شد.

" شب‌ها از دست عشقبازی نازی خوابم نمیبرد، آخرش از جا در رفتم، یك روز جلو همین پنجره كار می‌كردم. عاشق و معشوق را دیدم كه در باغچه می‌خرامیدند. من با همین ششلول كه دیدی، در سه قدمی نشان رفتم. ششلول خالی شد و گلوله به جفت نازی گرفت. گویا كمرش شكست، یك جست بلند برداشت و بدون اینكه صدا بدهد یا ناله بكشد از دالان گریخت و جلو چینه‌ی دیوار باغ افتاد و مرد.

" تمام خط سیر او لكه‌های خون چكیده بود. نازی مدتی دنبال او گشت تا رد پایش را پیدا كرد، خونش را بوییده و راست سر كشته‌ی او رفت. دو شب و دو روز پای مرده‌ی او كشیك داد. گاهی با دستش او را لمس می‌كرد، مثل اینكه به او می‌گفت: "بیدار شو، اول بهار است. چرا هنگام عشقبازی خوابیدی، چرا تكان نمی‌خوری؟ پاشو ، پاشو!" چون نازی مردن سرش نمی‌شد و نمی‌دانست كه عاشقش مرده است.

" فردای آن روز نازی با نعش جفتش گم شد. هرجا را گشتم، از هر كس سراغ او را گرفتم بیهوده بود. آیا نازی از من قهر كرد، آیا مرد، آیا پی عشقبازی خودش رفت، پس مرده‌ی آن دیگری چه شد؟

" یكشب صدای مرنو مرنو همان گربه‌ی نر را شنیدم، تا صبح ونگ زد، شب بعد هم به همچنین، ولی صبح صدایش می‌برید. شب سوم باز ششلول را برداشتم و سر هوائی به همین درخت كاج جلو پنجره ام خالی كردم. چون برق چشم‌هایش در تاریكی پیدا بود ناله‌ی طویلی كشید و صدایش برید. صبح پایین درخت سه قطره خون چكیده بود. از آن شب تا حالا هر شب می‌آید و با همان صدا ناله می‌كشد. آن‌های دیگر خوابشان سنگین است نمی‌شنوند. هر چه به آنها می‌گویم به من میخندند ولی من می‌دانم، مطمئنم كه این صدای همان گربه است كه كشته‌ام. از آن شب تاكنون خواب به چشمم نیامده، هرجا می‌روم، هر اطاقی می‌خوابم، تمام شب این گربه‌ی بی‌انصاف با حنجره‌ی ترسناكش ناله می‌كشد و جفت خودش را صدا می‌زند.

امروز كه خانه خلوت بود آمدم همانجاییكه گربه هر شب می‌نشیند و فریاد می‌زند نشانه رفتم، چون از برق چشم‌هایش در تاریكی می‌دانستم كه كجا می‌نشیند. تیر كه خالی شد صدای ناله‌ی گربه را شنیدم و سه قطره خون از آن بالا چكید. تو كه به چشم خودت دیدی، تو كه شاهد من هستی؟

" در این وقت در اطاق باز شد رخساره و مادرش وارد شدند.

رخساره یكدسته گل در دست داشت. من بلند شدم سلام كردم ولی سیاوش با لبخند گفت:

"البته آقای میرزا احمد خان را شما بهتر از من می‌شناسید، لازم به معرفی نیست، ایشان شهادت می‌دهند كه سه قطره خون را به چشم خودشان در پای درخت كاج دیده‌اند.

"بله من دیده ام."

" ولی سیاوش جلو آمد قه‌قه خندید، دست كرد از جیبم ششلول مرا در آورد روی میز گذاشت و گفت:

" می‌دانید میرزا احمد خان نه فقط خوب تار می‌زند و خوب شعر می‌گوید، بلكه شكارچی قابلی هم هست، خیلی خوب نشان میزند.

" بعد به من اشاره كرد، من هم بلند شدم و گفتم:

"بله امروز عصر آمدم كه جزوه‌ی مدرسه از سیاوش بگیرم، برای تفریح مدتی به درخت كاج نشانه زدیم، ولی آن سه قطره خون مال گربه نیست مال مرغ حق است. می‌دانید كه مرغ حق سه گندم از مال صغیر خورده و هر شب آنقدر ناله می‌كشد تا سه قطره خون از گلویش بچكد، و یا اینكه گربه ای قناری همسایه را گرفته بوده و او را با تیر زده‌اند و از اینجا گذشته است، حالا صبر كنید تصنیف تازه ای كه درآورده‌ام بخوانم ، تار را برداشتم و آواز را با ساز جور كرده این اشعار را خواندم:

" دریغا كه بار دگر شام شد،
" سراپای گیتی سیه فام شد،
" همه خلق را گاه آرام شد،
" مگر من، كه رنج و غمم شد فزون.

" جهان را نباشد خوشی در مزاج،
" بجز مرگ نبود غمم را علاج،
" ولیكن در آن گوشه در پای كاج،
" چكیده‌ست بر خاك سه قطره خون "

" به اینجا كه رسید مادر رخساره با تغیر از اطاق بیرون رفت، رخساره ابروهایش را بالا كشید و گفت: "این دیوانه است." بعد دست سیاوش را گرفت و هر دو قه‌قه خندیدند و از در بیرون رفتند و در را برویم بستند.

" در حیاط كه رسیدند زیر فانوس من از پشت شیشه‌ی پنجره آن‌ها را دیدم كه یكدیگر را در آغوش كشیدند و بوسیدند."

فارسی شكر است(محمد علی جمالزاده)

هیچ جای دنیا تر و خشك را مثل ایران با هم نمی‌سوزانند. پس از پنج سال در به دری و خون جگری هنوز چشمم از بالای صفحه‌ی كشتی به خاك پاك ایران نیفتاده بود كه آواز گیلكی كرجی بان‌های انزلی به گوشم رسید كه "بالام جان، بالام جان" خوانان مثل مورچه‌هایی كه دور ملخ مرده‌ای را بگیرند دور كشتی را گرفته و بلای جان مسافرین شدند و ریش هر مسافری به چنگ چند پاروزن و كرجی بان و حمال افتاد. ولی میان مسافرین كار من دیگر از همه زارتر بود چون سایرین عموما كاسب‌كارهای لباده دراز و كلاه كوتاه باكو و رشت بودند كه به زور چماق و واحد یموت هم بند كیسه‌شان باز نمی‌شود و جان به عزرائیل می‌دهند و رنگ پولشان را كسی نمی‌بیند. ولی من بخت برگشته‌ی مادر مرده مجال نشده بود كلاه لگنی فرنگیم را كه از همان فرنگستان سرم مانده بود عوض كنم و یاروها ما را پسر حاجی و لقمه‌ی چربی فرض كرده و "صاحب، صاحب" گویان دورمان كردند و هر تكه از اسباب‌هایمان مایه‌النزاع ده راس حمال و پانزده نفر كرجی بان بی‌انصاف شد و جیغ و داد و فریادی بلند و قشقره‌ای برپا گردید كه آن سرش پیدا نبود. ما مات و متحیر و انگشت به دهن سرگردان مانده بودیم كه به چه بامبولی یخه‌مان را از چنگ این ایلغاریان خلاص كنیم و به چه حقه و لمی از گیرشان بجهیم كه صف شكافته شد و عنق منكسر و منحوس دو نفر از ماموران تذكره كه انگاری خود انكر و منكر بودند با چند نفر فراش سرخ پوش و شیر و خورشید به كلاه با صورت‌هایی اخمو و عبوس و سبیل‌های چخماقی از بناگوش دررفته‌ای كه مانند بیرق جوع و گرسنگی، نسیم دریا به حركتشان آورده بود در مقابل ما مانند آئینه‌ی دق حاضر گردیدند و همین كه چشمشان به تذكره‌ی ما افتاد مثل اینكه خبر تیر خوردن شاه یا فرمان مطاع عزرائیل را به دستشان داده باشند یكه‌ای خورده و لب و لوچه‌ای جنبانده سر و گوشی تكان دادند و بعد نگاهشان را به ما دوخته و چندین بار قد و قامت ما را از بالا به پایین و از پایین به بالا مثل اینكه به قول بچه‌های تهران برایم قبایی دوخته باشند برانداز كرده بالاخره یكیشان گفت "چه طور! آیا شما ایرانی هستید؟"

گفتم " ماشاءالله عجب سوالی می‌فرمایید، پس می‌خواهید كجایی باشم؛ البته كه ایرانی هستم، هفت جدم هم ایرانی بوده‌اند، در تمام محله‌ی سنگلج مثل گاو پیشانی سفید احدی پیدا نمی‌شود كه پیر غلامتان را نشناسد!"

ولی خیر، خان ارباب این حرف‌ها سرش نمی‌شد و معلوم بود كه كار یك شاهی و صد دینار نیست و به آن فراش‌های چنانی حكم كرد كه عجالتا "خان صاحب" را نگاه دارند تا "تحقیقات لازمه به عمل آید" و یكی از آن فراش‌ها كه نیم زرع چوب چپقش مانند دسته شمشیری از لای شال ریش ریشش بیرون آمده بود دست انداخت مچ ما را گرفت و گفت "جلو بیفت" و ما هم دیگر حساب كار خود را كرده و ماست‌ها را سخت كیسه انداختیم. اول خواستیم هارت و هورت و باد و بروتی به خرج دهیم ولی دیدیم هوا پست است و صلاح در معقول بودن.

خداوند هیچ كافری را گیر قوم فراش نیندازد! دیگر پیرت می‌داند كه این پدر آمرزیده‌ها در یك آب خوردن چه بر سر ما آوردند. تنها چیزی كه توانستیم از دستشان سالم بیرون بیاوریم یكی كلاه فرنگیمان بود و دیگری ایمانمان كه معلوم شد به هیچ كدام احتیاجی نداشتند. والا جیب و بغل و سوراخی نماند كه آن را در یك طرفة‌العین خالی نكرده باشند و همین كه دیدند دیگر كما هو حقه به تكالیف دیوانی خود عمل نموده‌اند ما را در همان پشت گمرك‌خانه‌ی ساحل انزلی تو یك هولدونی تاریكی انداختند كه شب اول قبر پیشش روشن بود و یك فوج عنكبوت بر در و دیوارش پرده‌داری داشت و در را از پشت بستند و رفتند و ما را به خدا سپردند. من در بین راه تا وقتی كه با كرجی از كشتی به ساحل می‌آمدیم از صحبت مردم و كرجی‌بانها جسته جسته دستگیرم شده بود كه باز در تهران كلاه شاه و مجلس تو هم رفته و بگیر و ببند از نو شروع شده و حكم مخصوص از مركز صادر شده كه در تردد مسافرین توجه مخصوص نمایند و معلوم شد كه تمام این گیر و بست‌ها از آن بابت است. مخصوصا كه مامور فوق‌العاده‌ای هم كه همان روز صبح برای این كار از رشت رسیده بود محض اظهار حسن خدمت و لیاقت و كاردانی دیگر تر و خشك را با هم می‌سوزاند و مثل سگ هار به جان مردم بی‌پناه افتاده و درضمن هم پا تو كفش حاكم بیچاره كرده و زمینه‌ی حكومت انزلی را برای خود حاضر می‌كرد و شرح خدمات وی دیگر از صبح آن روز یك دقیقه‌ی راحت به سیم تلگراف انزلی به تهران نگذاشته بود.

من در اول چنان خلقم تنگ بود كه مدتی اصلا چشمم جایی را نمی‌دید ولی همین كه رفته رفته به تاریكی این هولدونی عادت كردم معلوم شد مهمان‌های دیگری هم با ما هستند. اول چشمم به یك نفر از آن فرنگی‌مآب‌های كذایی افتاد كه دیگر تا قیام قیامت در ایران نمونه و مجسمه‌ی لوسی و لغوی و بی‌سوادی خواهند ماند و یقینا صد سال دیگر هم رفتار و كردارشان تماشاخانه‌های ایران را (گوش شیطان كر) از خنده روده‌بر خواهد كرد. آقای فرنگی‌مآب ما با یخه‌ای به بلندی لوله‌ی سماوری كه دود خط آهن‌های نفتی قفقاز تقریبا به همان رنگ لوله سماورش هم درآورده بود در بالای طاقچه‌ای نشسته و در تحت فشار این یخه كه مثل كندی بود كه به گردنش زده باشند در این تاریك و روشنی غرق خواندن كتاب رومانی بود. خواستم جلو رفته یك "بن جور موسیویی" قالب زده و به یارو برسانم كه ما هم اهل بخیه‌ایم ولی صدای سوتی كه از گوشه‌ای از گوشه‌های محبس به گوشم رسید نگاهم را به آن طرف گرداند و در آن سه گوشی چیزی جلب نظرم را كرد كه در وهله‌ی اول گمان كردم گربه‌ی براق سفیدی است كه بر روی كیسه‌ی خاكه زغالی چنبره زده و خوابیده باشد ولی خیر معلوم شد شیخی است كه به عادت مدرسه دو زانو را در بغل گرفته و چمباتمه زده و عبا را گوش تا گوش دور خود گرفته و گربه‌ی براق سفید هم عمامه‌ی شیفته و شوفته‌ی اوست كه تحت‌الحنكش باز شده و درست شكل دم گربه‌ای را پیدا كرده بود و آن صدای سیت و سوت هم صوت صلوات ایشان بود.

پس معلوم شد مهمان سه نفر است. این عدد را به فال نیكو گرفتم و می‌خواستم سر صحبت را با رفقا باز كنم شاید از درد یكدیگر خبردار شده چاره‌ای پیدا كنیم كه دفعتا در محبس چهارطاق باز شد و با سر و صدای زیادی جوانك كلاه نمدی بدبختی را پرت كردند توی محبس و باز در بسته شد. معلوم شد مأمور مخصوصی كه از رشت آمده بود برای ترساندن چشم اهالی انزلی این طفلك معصوم را هم به جرم آن كه چند سال پیش در اوایل شلوغی مشروطه و استبداد پیش یك نفر قفقازی نوكر شده بود در حبس انداخته است. یاروی تازه وارد پس از آن كه دید از آه و ناله و غوره چكاندن دردی شفا نمی‌یابد چشم‌ها را با دامن قبای چركین پاك كرده و در ضمن هم چون فهمیده بود قراولی كسی پشت در نیست یك طوماری از آن فحش‌های آب نكشیده كه مانند خربزه‌ی گرگاب و تنباكوی هكان مخصوص خاك ایران خودمان است، نذر جد و آباد (آباء) این و آن كرد و دو سه لگدی هم با پای برهنه به در و دیوار انداخت و وقتی كه دید در محبس هرقدر هم پوسیده باشد باز از دل مأمور دولتی سخت‌تر است تف تسلیمی به زمین و نگاهی به صحن محبس انداخت و معلومش شد كه تنها نیست. من كه فرنگی بودم و كاری از من ساخته نبود، از فرنگی‌مآب هم چشمش آبی نمی‌خورد. این بود كه پابرچین پابرچین به طرف آقا شیخ رفته و پس از آن كه مدتی زول زول نگاه خود را به او دوخت با صدایی لرزان گفت: "جناب شیخ تو را به حضرت عباس آخر گناه من چیست؟ آدم والله خودش را بكشد از دست ظلم مردم آسوده شود!"

به شنیدن این كلمات مندیل جناب شیخ مانند لكه ابری آهسته به حركت آمد و از لای آن یك جفت چشمی نمودار گردید كه نگاه ضعیفی به كلاه نمدی انداخته و از منفذ صوتی كه بایستی در زیر آن چشم‌ها باشد و درست دیده نمی‌شد با قرائت و طمأنینه‌ی تمام كلمات ذیل آهسته و شمرده مسموع سمع حضار گردید: ‌"مؤمن! عنان نفس عاصی قاصر را به دست قهر و غضب مده كه الكاظمین الغیظ و العافین عن الناس..."

كلاه نمدی از شنیدن این سخنان هاج و واج مانده و چون از فرمایشات جناب آقا شیخ تنها كلمه‌ی كاظمی دستگیرش شده بود گفت: "نه جناب اسم نوكرتان كاظم نیست رمضان است. مقصودم این بود كه كاش اقلا می‌فهمیدیم برای چه ما را اینجا زنده به گور كرده‌اند."

این دفعه هم باز با همان متانت و قرائت تام و تمام از آن ناحیه‌ی قدس این كلمات صادر شد: "جزاكم الله مؤمن! منظور شما مفهوم ذهن این داعی گردید. الصبر مفتاح الفرج. ارجو كه عما قریب وجه حبس به وضوح پیوندد و البته الف البته بای نحو كان چه عاجلا و چه آجلا به مسامع ما خواهد رسید. علی‌العجاله در حین انتظار احسن شقوق و انفع امور اشتغال به ذكر خالق است كه علی كل حال نعم الاشتغال است".

رمضان مادر مرده كه از فارسی شیرین جناب شیخ یك كلمه سرش نشد مثل آن بود كه گمان كرده باشد كه آقا شیخ با اجنه و از ما بهتران حرف می‌زند یا مشغول ذكر اوراد و عزایم است آثار هول و وحشت در وجناتش ظاهر شد و زیر لب بسم‌اللهی گفت و یواشكی بنای عقب كشیدن را گذاشت. ولی جناب شیخ كه آرواره‌ی مباركشان معلوم می‌شد گرم شده است بدون آن كه شخص مخصوصی را طرف خطاب قرار دهند چشم‌ها را به یك گله دیوار دوخته و با همان قرائت معهود پی خیالات خود را گرفته و می‌فرمودند: "لعل كه علت توقیف لمصلحة یا اصلا لا عن قصد به عمل آمده و لاجل ذلك رجای واثق هست كه لولاالبداء عما قریب انتهاء پذیرد و لعل هم كه احقر را كان لم یكن پنداشته و بلارعایة‌المرتبه والمقام باسوء احوال معرض تهلكه و دمار تدریجی قرار دهند و بناء علی هذا بر ماست كه بای نحو كان مع الواسطه او بلاواسطة‌الغیر كتبا و شفاها علنا او خفاء از مقامات عالیه استمداد نموده و بلاشك به مصداق مَن جَد وَجَدَ به حصول مسئول موفق و مقضی‌المرام مستخلص شده و برائت مابین الاماثل ولاقران كالشمس فی وسط النهار مبرهن و مشهود خواهد گردید..."

رمضان طفلك یكباره دلش را باخته و از آن سر محبس خود را پس پس به این سر كشانده و مثل غشی‌ها نگاه‌های ترسناكی به آقا شیخ انداخته و زیرلبكی هی لعنت بر شیطان می‌كرد و یك چیز شبیه به آیة‌الكرسی هم به عقیده‌ی خود خوانده و دور سرش فوت می‌كرد و معلوم بود كه خیالش برداشته و تاریكی هم ممد شده دارد زهره‌اش از هول و هراس آب می‌شود. خیلی دلم برایش سوخت. جناب شیخ هم كه دیگر مثل اینكه مسهل به زبانش بسته باشند و با به قول خود آخوندها سلس‌القول گرفته باشد دست‌بردار نبود و دست‌های مبارك را كه تا مرفق از آستین بیرون افتاده و از حیث پرمویی دور از جناب شما با پاچه‌ی گوسفند بی‌شباهت نبود از زانو برگرفته و عبا را عقب زده و با اشارات و حركاتی غریب و عجیب بدون آن كه نگاه تند و آتشین خود را از آن یك گله دیوار بی‌گناه بردارد گاهی با توپ و تشر هرچه تمام‌تر مأمور تذكره را غایبانه طرف خطاب و عتاب قرار داده و مثل اینكه بخواهد برایش سرپاكتی بنویسد پشت سر هم القاب و عناوینی از قبیل "علقه مضغه"، "مجهول الهویه"، "فاسد العقیده"، "شارب الخمر"، "تارك الصلوة"، "ملعون الوالدین" و "ولدالزنا"‌ و غیره و غیره (كه هركدامش برای مباح نمودن جان و مال و حرام نمودن زن به خانه‌ی هر مسلمانی كافی و از صدش یكی در یادم نمانده) نثار می‌كرد و زمانی با طمأنینه و وقار و دلسوختگی و تحسر به شرح "بی مبالاتی نسبت به اهل علم و خدام شریعت مطهره" و "توهین و تحقیری كه به مرات و به كرات فی كل ساعة" بر آن‌ها وارد می‌آید و "نتایج سوء دنیوی و اخروی" آن پرداخته و رفته رفته چنان بیانات و فرمایشات موعظه‌آمیز ایشان درهم و برهم و غامض می‌شد كه رمضان كه سهل است جد رمضان هم محال بود بتواند یك كلمه‌ی آن را بفهمد و خود چاكرتان هم كه آن همه قمپز عربی‌دانی می‌كرد و چندین سال از عمر عزیز زید و عمرو را به جان یكدیگر انداخته و به اسم تحصیل از صبح تا شام به اسامی مختلف مصدر ضرب و دعوی و افعال مذمومه‌ی دیگر گردیده و وجود صحیح و سالم را به قول بی‌اصل و اجوف این و آن و وعده و وعید اشخاص ناقص‌العقل متصل به این باب و آن باب دوانده و كسر شأن خود را فراهم آورده و حرف‌های خفیف شنیده و قسمتی از جوانی خود را به لیت و لعل و لا و نعم صرف جر و بحث و تحصیل معلوم و مجهول نموده بود، به هیچ نحو از معانی بیانات جناب شیخ چیزی دستگیرم نمی‌شد.

در تمام این مدت آقای فرنگی‌مآب در بالای همان طاقچه نشسته و با اخم و تخم تمام توی نخ خواندن رومان شیرین خود بود و ابدا اعتنایی به اطرافی‌های خویش نداشت و فقط گاهی لب و لوچه‌ای تكانده و تُك یكی از دو سبیلش را كه چون دو عقرب جراره بر كنار لانه‌ی دهان قرار گرفته بود به زیر دندان گرفته و مشغول جویدن می‌شد و گاهی هم ساعتش را درآورده نگاهی می‌كرد و مثل این بود كه می‌خواهد ببیند ساعت شیر و قهوه رسیده است یا نه.

رمضان فلك زده كه دلش پر و محتاج به درد دل و از شیخ خیری ندیده بود چاره را منحصر به فرد دیده و دل به دریا زده مثل طفل گرسنه‌ای كه برای طلب نان به نامادری نزدیك شود به طرف فرنگی‌مآب رفته و با صدایی نرم و لرزان سلامی كرده و گفت: "آقا شما را به خدا ببخشید! ما یخه چركین‌ها چیزی سرمان نمی‌شود، آقا شیخ هم كه معلوم است جنی و غشی است و اصلا زبان ما هم سرش نمی‌شود عرب است. شما را به خدا آیا می‌توانید به من بفرمایید برای چه ما را تو این زندان مرگ انداخته‌اند؟"

به شنیدن این كلمات آقای فرنگی‌مآب از طاقچه پایین پریده و كتاب را دولا كرده و در جیب گشاد پالتو چپانده و با لب خندان به طرف رمضان رفته و "برادر، برادر" گویان دست دراز كرد كه به رمضان دست بدهد. رمضان ملتفت مسئله نشد و خود را كمی عقب كشید و جناب خان هم مجبور شدند دست خود را بی‌خود به سبیل خود ببرند و محض خالی نبودن عریضه دست دیگر را هم به میدان آورده و سپس هر دو را روی سینه گذاشته و دو انگشت ابهام را در سوراخ آستین جلیقه جا داده و با هشت رأس انگشت دیگر روی پیش سینه‌ی آهاردار بنای تنبك زدن را گذاشته و با لهجه‌ای نمكین گفت: "ای دوست و هموطن عزیز! چرا ما را اینجا گذاشته‌اند؟ من هم ساعت‌های طولانی هر چه كله‌ی خود را حفر می‌كنم آبسولومان چیزی نمی‌یابم نه چیز پوزیتیف نه چیز نگاتیف. آبسولومان آیا خیلی كومیك نیست كه من جوان دیپلمه از بهترین فامیل را برای یك... یك كریمینل بگیرند و با من رفتار بكنند مثل با آخرین آمده؟ ولی از دسپوتیسم هزار ساله و بی قانانی و آربیترر كه میوه‌جات آن است هیج تعجب‌آورنده نیست. یك مملكت كه خود را افتخار می‌كند كه خودش را كنستیتوسیونل اسم بدهد باید تریبونال‌های قانانی داشته باشد كه هیچ كس رعیت به ظلم نشود. برادر من در بدبختی! آیا شما اینجور پیدا نمی‌كنید؟"

رمضان بیچاره از كجا ادراك این خیالات عالی برایش ممكن بود و كلمات فرنگی به جای خود دیگر از كجا مثلا می‌توانست بفهمد كه "حفر كردن كله" ترجمه‌ی تحت‌اللفظی اصطلاحی است فرانسوی و به معنی فكر و خیال كردن است و به جای آن در فارسی می‌گویند "هرچه خودم را می‌كشم..." یا "هرچه سرم را به دیوار می‌زنم..." و یا آن كه "رعیت به ظلم" ترجمه‌ی اصطلاح دیگر فرانسوی است و مقصود از آن طرف ظلم واقع شدن است. رمضان از شنیدن كلمه‌ی رعیت و ظلم پیش عقل نافص خود خیال كرد كه فرنگی‌مآب او را رعیت و مورد ظلم و اجحاف ارباب ملك تصور نموده و گفت: "نه آقا، خانه زاد شما رعیت نیست. همین بیست قدمی گمرك خانه شاگرد قهوه‌چی هستم!"

جناب موسیو شانه‌ای بالا انداخته و با هشت انگشت به روی سینه قایم ضربش را گرفته و سوت زنان بنای قدم زدن را گذاشته و بدون آن كه اعتنایی به رمضان بكند دنباله‌ی خیالات خود را گرفته و می‌گفت: "رولوسیون بدون اولوسیون یك چیزی است كه خیال آن هم نمی‌تواند در كله داخل شود! ما جوان‌ها باید برای خود یك تكلیفی بكنیم در آنچه نگاه می‌كند راهنمایی به ملت. برای آنچه مرا نگاه می‌كند در روی این سوژه یك آرتیكل درازی نوشته‌ام و با روشنی كور كننده‌ای ثابت نموده‌ام كه هیچ كس جرأت نمی‌كند روی دیگران حساب كند و هر كس به اندازه‌ی... به اندازه‌ی پوسیبیلیته‌اش باید خدمت بكند وطن را كه هر كس بكند تكلیفش را! این است راه ترقی! والا دكادانس ما را تهدید می‌كند. ولی بدبختانه حرف‌های ما به مردم اثر نمی‌كند. لامارتین در این خصوص خوب می‌گوید..." و آقای فیلسوف بنا كرد به خواندن یك مبلغی شعر فرانسه كه از قضا من هم سابق یكبار شنیده و می‌دانستم مال شاعر فرانسوی ویكتور هوگو است و دخلی به لامارتین ندارد.

رمضان از شنیدن این حرف‌های بی سر و ته و غریب و عجیب دیگر به كلی خود را باخته و دوان دوان خود را به پشت در محبس رسانده و بنای ناله و فریاد و گریه را گذاشت و به زودی جمعی در پشت در آمده و صدای نتراشیده و نخراشیده‌ای كه صدای شیخ حسن شمر پیش آن لحن نكیسا بود از همان پشت در بلند شد و گفت: "مادر فلان! چه دردت است حیغ و ویغ راه انداخته‌ای. مگر ...ات را می‌كشند این چه علم شنگه‌ای است! اگر دست از این جهود بازی و كولی گری برنداری وامی‌دارم بیایند پوزه بندت بزنند...!" رمضان با صدایی زار و نزار بنای التماس و تضرع را گذاشته و می‌گفت: "آخر ای مسلمانان گناه من چیست؟ اگر دزدم بدهید دستم را ببرند، اگر مقصرم چوبم بزنند، ناخنم را بگیرند، گوشم را به دروازه بكوبند، چشمم را درآورند، نعلم بكنند. چوب لای انگشتهایم بگذارند، شمع آجینم بكنند ولی آخر برای رضای خدا و پیغمیر مرا از این هولدونی و از گیر این دیوانه‌ها و جنی‌ها خلاص كنید! به پیر، به پیغمبر عقل دارد از سرم می‌پرد. مرا با سه نفر شریك گور كرده‌اید كه یكیشان اصلا سرش را بخورد فرنگی است و آدم اگر به صورتش نگاه كند باید كفاره بدهد و مثل جغد بغ كرده آن كنار ایستاده با چشم‌هایش می‌خواهد آدم را بخورد. دو تا دیگرشان هم كه یك كلمه زبان آدم سرشان نمی‌شود و هر دو جنی‌اند و نمی‌دانم اگر به سرشان بزند و بگیرند من مادر مرده را خفه كنند كی جواب خدا را خواهد داد...؟"

بدبخت رمضان دیگر نتوانست حرف بزند و بغض بیخ گلویش را گرفته و بنا كرد به هق هق گریه كردن و باز همان صدای نفیر كذایی از پشت در بلند شد و یك طومار از آن فحش‌های دو آتشه به دل پردرد رمضان بست.

دلم برای رمضان خیلی سوخت. جلو رفتم، دست بر شانه‌اش گذاشته گفتم:‌"پسر جان، من فرنگی كجا بودم. گور پدر هرچه فرنگی هم كرده! من ایرانی و برادر دینی توام. چرا زهره‌ات را باخته‌ای؟ مگر چه شد؟ تو برای خودت جوانی هستی. چرا این طور دست و پایت را گم كرده‌ای...؟"

رمضان همین كه دید خیر راستی راستی فارسی سرم می‌شود و فارسی راستاحسینی باش حرف می‌زنم دست مرا گرفت و حالا نبوس و كی ببوس و چنان ذوقش گرفت كه انگار دنیا را بش داده‌اند و مدام می‌گفت: "هی قربان آن دهنت بروم! والله تو ملائكه‌ای! خدا خودش تو را فرستاده كه جان مرا بخری!" گفتم: "پسر جان آرام باش. من ملائكه كه نیستم هیچ، به آدم بودن خودم هم شك دارم. مرد باید دل داشته باشد. گریه برای چه؟ اگر هم‌قطارهایت بدانند كه دستت خواهند انداخت و دیگر خر بیار و خجالت بار كن..." گفت: "ای درد و بلات به جان این دیوانه‌ها بیفتد! به خدا هیچ نمانده بود زهره‌ام بتركد. دیدی چه طور این دیوانه‌ها یك كلمه حرف سرشان نمی‌شود و همه‌اش زبان جنی حرف می‌زنند؟"

گفتم: "داداش جان اینها نه جنی‌اند نه دیوانه، بلكه ایرانی و برادر وطنی و دینی ما هستند!" رمضان از شنیدن این حرف مثلی اینكه خیال كرده باشد من هم یك چیزیم می‌شود نگاهی به من انداخت و قاه قاه بنای خنده را گذاشته و گفت "تو را به حضرت عباس آقا دیگر شما مرا دست نیندازید. اگر اینها ایرانی بودند چرا از این زبان‌ها حرف می‌زنند كه یك كلمه‌‌اش شبیه به زبان آدم نیست؟" گفتم "رمضان این هم كه اینها حرف می‌زنند زبان فارسی است منتهی..." ولی معلوم بود كه رمضان باور نمی‌كرد و بینی و بین‌الله حق هم داشت و هزار سال دیگر هم نمی‌توانست باور كند و من هم دیدم زحمتم هدر است و خواستم از در دیگری صحبت كنم كه یك دفعه در محبس چهارطاق باز شد و آردلی وارد و گفت "یالله! مشتلق مرا بدهید و بروید به امان خدا. همه‌تان آزادید..."

رمضان به شنیدن این خبر عوض شادی خودش را چسباند به من و دامن مرا گرفته و می‌گفت "والله من می‌دانم اینها هروقت می‌خواهند یك بندی را به دست میرغضب بدهند این جور می‌گویند، خدایا خودت به فریاد ما برس!" ولی خیر معلوم شد ترس و لرز رمضان بی‌سبب است. مأمور تذكره صبحی عوض شده و به جای آن یك مأمور تازه‌ی دیگری رسیده كه خیلی جا سنگین و پرافاده است و كباده‌ی حكومت رشت را می‌كشد و پس از رسیدن به انزلی برای اینكه هرچه مأمور صبح ریسیده بود مأمور عصر چله كرده باشد اول كارش رهایی ما بوده. خدا را شكر كردیم می‌خواستیم از در محبس بیرون بیاییم كه دیدیم یك جوانی را كه از لهجه و ریخت و تك و پوزش معلوم می‌شد از اهل خوی و سلماس است همان فراش‌های صبحی دارند می‌آورند به طرف محبس و جوانك هم با یك زبان فارسی مخصوصی كه بعدها فهمیدم سوغات اسلامبول است با تشدد هرچه تمام‌تر از "موقعیت خود تعرض" می‌نمود و از مردم "استرحام" می‌كرد و "رجا داشت" كه گوش به حرفش بدهند. رمضان نگاهی به او انداخته و با تعجب تمام گفت "بسم الله الرحمن الرحیم این هم باز یكی. خدایا امروز دیگر هرچه خل و دیوانه داری اینجا می‌فرستی! به داده شكر و به نداده‌ات شكر!"

خواستم بش بگویم كه این هم ایرانی و زبانش فارسی است ولی ترسیدم خیال كند دستش انداخته‌ام و دلش بشكند و به روی بزرگواری خودمان نیاوردیم و رفتیم در پی تدارك یك درشكه برای رفتن به رشت و چند دقیقه بعد كه با جناب شیخ و خان فرنگی‌مآب دانگی درشكه‌ای گرفته و در شرف حركت بودیم دیدیم رمضان دوان دوان آمد یك دستمال آجیل به دست من داد و یواشكی در گوشم گفت "ببخشید زبان درازی می‌كنم ولی والله به نظرم دیوانگی اینها به شما هم اثر كرده والا چه طور می‌شود جرات می‌كنید با اینها همسفر شوید!" گفتم "رمضان ما مثل تو ترسو نیستیم!" گفت "دست خدا به همراهتان، هر وقتی كه از بی‌همزبانی دلتان سر رفت از این آجیل بخورید و یادی از نوكرتان بكنید". شلاق درشكه‌چی بلند شد و راه افتادیم و جای دوستان خالی خیلی هم خوش گذشت و مخصوصا وقتی كه در بین راه دیدیم كه یك مأمور تذكره‌ی تازه‌ای با چاپاری به طرف انزلی می‌رود كیفی كرده و آنقدر خندیدیم كه نزدیك بود روده‌بر بشویم.

اگر شما بودین

چشم‌هايتان را باز مي‌كنيد. متوجه مي‌شويد در بيمارستان هستيد. پاها و دست‌هايتان را بررسي مي‌كنيد. خوشحال مي‌شويد كه بدن‌تان را گچ نگرفته‌اند و سالم هستيد.. دكمه زنگ كنار تخت را فشار مي‌دهيد. چند ثانيه بعد پرستار وارد اتاق مي‌شود و سلام مي‌كند. به او مي‌گوييد، گوشي موبايل‌تان را مي‌خواهيد. از اين‌كه به خاطر يك تصادف كوچك در بيمارستان بستري شده‌ايد و از كارهايتان عقب مانده‌ايد، عصباني هستيد. پرستار، موبايل را مي‌آورد. دكمه آن را مي‌زنيد، اما روشن نمي‌شود. مطمئن مي‌شويد باتري‌اش شارژ ندارد. دكمه زنگ را فشار مي‌دهيد. پرستار مي‌آيد.

ادامه نوشته

یادمان باشد که...

یادمان باشد که : او که زیر سایه ی دیگری راه می رود ، خودش سایه ای ندارد .

یادمان باشد که : هرروز باید تمرین کرد دل کندن از زندگی را .
یادمان باشد که : زخم نیست آنچه درد می آورد ، عفونت است .
یادمان باشد که :در حرکت همیشه افق های تازه هست .
یادمان باشد که : دست به کاری نزنم که نتوانم آنرا برای دیگران ! تعریف کنم .
یادمان باشد که : آنها که دوستشان می دارم می توانند دوستم نداشته باشند .
یادمان باشد که : حرف های کهنه از دل کهنه بر می آیند ، یادمان باشد که که دلی نو بخرم .
یادمان باشد که : فرار راه به دخمه ای می برد برای پنهان شدن نه آزادی .
یادمان باشد که : باور هایم شاید دروغ باشند .
یادمان باشد که : لبخندم را توى آیینه جا نگذارم .
یادمان باشد که : آرزوهای انجام نیافته دست زندگی را گرفته اند و او را راه می برند .
یادمان باشد که : لزومی ندارد همانقدر ک;ه تو برای من عزیزی ، من هم برایت عزیز باشم .
یادمان باشد که : محبتی که به دیگری می کنم ارضای نیاز به نمایش گذاشتن مهر خودم نباشد .
یادمان باشد که : برای دیدن باید نگاه کرد ، نه نگاه !
یادمان باشد که : اندک است تنهایی من در مقایسه با تنهایی خورشید .
یادمان باشد که : دلخوشی ها هیچکدام ماندگار نیستند .
یادمان باشد که : تا وقتی اوضاع ب;دتر نشده ! یعنی همه چیز رو به راه است .
یادمان باشد که : هوشیاری یعنی زیستن با لحظه ها .
یادمان باشد که : آرامش جایی فراتر از ما نیست .
یادمان باشد که : من تنها نیستم ما یک جمعیتیم که تنهائیم .
یادمان باشد که : برای پاسخ دادن به احمق ، باید احمق بود !
یادمان باشد که : در خسته ترین ثانیه ه;ای عمر هم هنوز رمقی برای انجام برخی کارهای کوچک هست!
یادمان باشد که : لازم است گاهی با خودم رو راست تر از این باشم که هستم .
یادمان باشد که : سهم هیچکس را هیچ کجا نگذاشته اند ، هرکسی سهم خودش را می آفریند .
یادمان باشد که : آن هنگام که از دست دادن عادت می شود، به دست آوردن هم دیگر آرزو نیست .
یادمان باشد که : پیش ترها چیز هایی برایم مهم بودند که حالا دیگر مهم نیستند .
یادمان باشد که : آنچه امروز برایم مهم است ، فردا نخواهد بود .
یادمان باشد که : نیازمند کمک اند آنها که منتظر کمکشان نشسته ایم .
یادمان باشد که : من « از این به بعد » هستم ، نه « تا به حال » .
یادمان باشد که : هرگر به تمامی نا امید نمی شوی اگر تمام امیدت را به چیزی نبسته باشی .
یادمان باشد که : غیر قابل تحمل وجود ندارد .
یادمان باشد که : گاهی مجبور است برای راحت کردن خیال دیگران خودش را خوشحال نشان بدهد .
یادمان باشد که : خوبی آنچه که ندارم اینست که نگران از دست دادن اش نخواهم بود .
یادمان باشد که : با یک نگاه هم ممکن است بشکنند دل های نازک .
یادمان باشد که : بجز خاطره ای هیچ نمی ماند .
یادمان باشد که : وظیفه ی من اینست: «حمل باری که خودم هستم» تا آخر راه .
یادمان باشد که : منتظر ِ تنها یک جرقه است ، انبار مهمات .
یادمان باشد که : کار رهگذر عبور است ، گاهی بر می گردد ، گاهی نه .
یادمان باشد که : در هر یقینی می توان شک کرد و این تکاپوی خرد است .
یادمان باشد که :همیشه چند قدم آخر است که سخت ترین قسمت راه است .
یادمان باشد که : امید ، خوشبختانه از دست دادنی نیست .
یادمان باشد که : به جستجوى راه باشم ، نه همراه .
یادمان باشد که : هوشیاری یعنی زیستن با لحظه ها .

یادمان باشد که . . . یادمان باشد . . .

آدم هفت خط

ما معمولاً عادت داریم در توصیف اشخاص زیرک و باهوش و اکثراً رند و مکار از اصطلاح "آدم هفت خط" استفاده کنیم! اما چرا؟

روایتی درمورد ریشۀ تاریخی اصطلاح "هفت خط" وجود دارد. این روایت برمی گردد به آئین شرابخواری در حضور پادشاه در دوران ساسانیان.

در آن زمان پیمانه های ظریف و زیبائی از شاخ گاو یا بزکوهی درست می کردند که چون پایه نداشته است کسی نمی توانسته آن را روی زمین یا میز بگذارد و از نوشیدن شرابِ ریخته شده در پیمانه اش طفره برود. از این رو دارندۀ جام مجبور بوده است محتویات آنرا لاجرعه سربکشد.

اما برای اینکه کسی بیش از اندازۀ ظرفیت خود باده گساری نکند واز سرِ مستی با حرکت و یا گفتار خود احترام و شأن مجلس شاهانه را از بین نبرد، هر کدام از مدعوین، پیمانه (شاخ) مخصوص خود را داشته که به جهت تعین میزان توانائی او در باده گساری خطی در داخل آن شاخ کشیده شده بوده که ساقی برای دارنده پیمانه فقط تا حدِ همان خط، شراب در پیمانه اش می ریخته است .

به مرور زمان تمامی پیمانه های شراب را با هفت خط، مشخص و درجه بندی کردند.

در مجالسی که پادشاه حضور داشته است، میهمانان معمولاً از سه تا شش خط شراب می نوشیده اند. اما بوده اند افرادی که " لوطی" نیز خوانده می شده اند که تا هفت خط را شراب می نوشیدند بدون آنکه حالتی مستانه درآنها ظاهر شود که در پی آن دست به حرکاتی بزنند که موجب هتکِ حرمتِ حضور پادشاه در مجلس بشود.

این قبیل افراد را "هفت خط" می نامیده اند، یعنی که آنها افرادی صاحب ظرفیت و زرنگ بوده و به کلیه رموز و فنون شرابخواری تسلط کامل داشته اند.

این اصطلاح به مرور زمان جنبه عام و مَجازی پیدا کرده و در فرهنگ عامه به افراد باهوش و زیرک و مرد رند "هفت خط" اطلاق گردیده است.

جهت مزید اطلاع اضافه مي شود که هر یک از خطوط هفتگانه جام شراب، اسم ویژۀ خود را داشته است:

خط 1
مزور - کمترین میزان شراب در جام

خط 2
فرودینه

خط 3
اشک

خط 4
ازرق (خط شب، خط سیاه یا خط سبز) این خط کاملاً در وسط پیمانه بوده و خط اعتدال درشرابخواری محسوب می گردیده است.

خط 5
بصره

خط 6
بغداد

خط 7
جور که لب پیمانه بوده و جام بیش از آن جا نداشته؛ به عبارت دیگر جام لبریز از شراب می بوده است.

ّّّزن شبیه چست؟!! ّّّّ

زن به موج شبیه است. هنگامی‌که حس می‌کند کسی او را دوست دارد ، عزت نفس او بمانند تلاطم امواج بالا و پایین می‌رود. هنگامی‌که واقعا احساس خوبی دارد ، به بالاترین نقطه ی اوج می‌رسد ، اما همین که روحیه اش تغییر کند، به ناگاه فروکش می‌کند. این افت ناگهانی ، موقتی است . پس از اینکه تا پایین ترین حد فروکش کرد، به ناگاه روحیه اش دگرگون می‌شود و دوباره احساس خوبی در مورد خویش پیدا می‌کند ، و موج او به خودی خود شروع به اوج گرفتن می‌کند .

هنگامی‌که موج زن بالا می‌رود ، حس می‌کند که دریایی از عشق و محبت را برای همسرش در وجود خویش دارد ، اما وقتی که موج فرو می‌نشیند ، حس می‌کند که درونش خالی است و باید از عشق و محبت سرشار گردد . در هنگام پایین آمدن موج ، زن شاهد احساسات منفی و دیگر نیازهای برآورده نشده اش خواهد بود و به ناگاه ممکن است توده ای از عواطف و احساسات گنگ و مبهم را تجربه نماید ؛ شاید ناامید شود و فکر کند که تنهاست و یاوری ندارد.

بدلیل عدم توانایی زن در این موقع ، مرد نیز ممکن است نسبت به عشق زن نسبت به خود دچار تردید شود . در این هنگام زن باید درباره مشکلاتش حرف بزند و همسرش باید به حرفهای او گوش کند و او را درک کند .

کمی پس از آنکه موج به پایین ترین حد خود رسید ، اگر احساس کند که مورد محبت و یاری قرار گرفته است ، به خودی خود احساس بهتری پیدا می‌کند . درست به همان سرعتی که افول کرده به همان شکل ناخود آگاه اوج می‌گیرد و دوباره پرتو های عشق و محبت را بر روابط زناشویی خویش می‌افکند.
وقتی موج زن به پایین ترین حد خود می‌رسد ، او تمایل دارد که در خود فرو رود و در این هنگام بسیار آسیب پذیر است و به محبت و عشق بیشتری نیاز دارد.
گردآوری:گروه سرگرمی سیمرغ
www.seemorgh.com/entertainment
منبع: peymane.ir

فرار مغزها به این میگن ....


هنر دست و تلفن همراه...

وقتی هنر دست با تلفن و تبلیغات دور هم جمع می شوند، این تصاویر بدون شرح ایجاد می شود.

ادامه نوشته

یه نوآوری فوق جدید

نوه باربی






بدون شرح

تقدیم به همه دوستای گلم.........

گاهي در زندگي دلتان به قدري براي كسي تنگ مي شود
كه مي خواهيد او را از روياهايتان بيرون بياوريد
و آرزوهاي خود در آغوش بگيريد

وقتي در شادي بسته مي شود، در ديگري باز مي شود
ولي معمولاً آنقدر به در بسته شده خيره مي مانيم
كه دري كه برايمان باز شده را نمي بينيم

به دنبال ظواهر نرو؛ شايد فريب بخوري
به دنبال ثروت نرو؛ اين هم ماندني نيست
به دنبال كسي باش كه به لبانت لبخند بنشاند
چون فقط يك لبخند مي تواند
شب سياه را نوراني كند
كسي را پيدا كن كه دلت را بخنداند

هر چه ميخواهي آرزو كن
هر جايي كه ميخواهي برو
هر آنچه كه ميخواهي باش
چون فقط يك بار زندگي مي كني
و فقط يك شانس داري
براي انجام آنچه ميخواهي


خوب است كه آنقدر شادي داشته باشي كه دوست داشتني باشي
آنقدر ورزش كني كه نيرومند باشي
آنقدر غم داشته باشي كه انسان باقي بماني
و آنقدر اميد داشته باشي كه شادمان باشي


شاد ترين مردم لزوماً
بهترين چيزها را ندارند
بلكه بهترين استفاده را مي كنند
از هر چه سر راهشان قرار ميگيرد

هميشه بهترين آينده بر پايه گذشته اي فراموش شده بنا مي شود
نميتواني در زندگي پيشرفت كني
مگر غمها و اشتباهات گذشته را رها نكني


وقتي كه به دنيا آمدي، تو گريه مي كردي
و اطرافيانت لبخند به لب داشتند
آنگونه باش كه در پايان زندگي
تو تنها کسي باشي که لبخند بر لب داري
و اطرافيانت گريه مي كنند

ّّّاتاق کار فرشتگان چطور خنک می شود؟

دروغگويي مي ميرد و به جهان آخرت مي رود.
در آنجا مقابل دروازه هاي بهشت مي ايستد سپس ديوار بزرگي مي بيند که ساعت هاي مختلفي روي آن قرار گرفته بود.
از يکي از فرشتگان مي پرسد “اين ساعت ها براي چه اينجا قرار گرفته اند؟”
فرشته پاسخ مي دهد :”اين ساعت ها ساعت هاي دروغ سنج هستند و هر کس روي زمين يک ساعت دروغ سنج دارد و هر بار آن فرد يک دروغ بگو يد عقربه ي ساعت يک درجه جلوتر ميرود”.
مرد گفت :”چه جالب آن ساعت کيه؟!”
فرشته پاسخ داد :”مادر ترزا او حتي يک دروغ هم نگفته بنابراين ساعتش اصلاً حرکت نکرده است.
- واي باور کردني نيست . خوب آن ساعت کيه؟
فرشته پاسخ داد : ساعت آبراهام لينکلن(رئيس جمهور سابق آمريکا) عقربه اش دوبار تکان خورد!
- خيلي جالبه راستي ساعت من کجاست ؟
فرشته پاسخ داد : آن در اتاق کار سرپرست فرشتگان است و از آن به عنوان پنکه سقفي استفاده مي کنند.

چرا به شهر تبریز , شهر اولین ها گفته می شود

من نمیدونم مطالبش چقدر صحت داره
ادامه نوشته

دکتر علی شریعتی....

ادامه نوشته

جملاتي زيبا و پرمعنا از کوروش بزرگ


دستانی که کمک می کنند پاکتر از دستهایی هستند که رو به آسمان دعا می کنند.

-*-*-*-* کوروش بزرگ *-*-*-*-



خداوندا دستهایم خالی است ودلم غرق در آرزوها -یا به قدرت بیکرانت دستانم را توانا گردان یا دلم را ازآرزوهای دست نیافتنی خالی کن



-*-*-*-* کوروش بزرگ *-*-*-*-



اگر میخواهید دشمنان خود را تنبیه کنید به دوستان خود محبت کنید.

-*-*-*-* کوروش بزرگ *-*-*-*-



آنچه جذاب است سهولت نيست، دشواري هم نيست، بلکه دشواري رسيدن به سهولت است .

-*-*-*-* کوروش بزرگ *-*-*-*-


وقتي توبيخ را با تمجيد پايان مي دهيد، افراد درباره رفتار و عملکرد خود فکر مي کنند، نه رفتار و عملکرد شما

-*-*-*-* کوروش بزرگ *-*-*-*-


سخت کوشي هرگز کسي را نکشته است، نگراني از آن است که انسان را از بين مي برد .

-*-*-*-* کوروش بزرگ *-*-*-*-


اگر همان کاري را انجام دهيد که هميشه انجام مي داديد، همان نتيجه اي را مي گيريد که هميشه مي گرفتيد .

-*-*-*-* کوروش بزرگ *-*-*-*-


افراد موفق کارهاي متفاوت انجام نمي دهند، بلکه کارها را بگونه اي متفاوت انجام مي دهند.

-*-*-*-* کوروش بزرگ *-*-*-*-


پيش از آنکه پاسخي بدهي با يک نفر مشورت کن ولي پيش از آنکه تصميم بگيري با چند نفر.

-*-*-*-* کوروش بزرگ *-*-*-*-


کار بزرگ وجود ندارد، به شرطي که آن را به کارهاي کوچکتر تقسيم کنيم .

-*-*-*-* کوروش بزرگ *-*-*-*-


کارتان را آغاز کنيد، توانايي انجامش بدنبال مي آيد .

-*-*-*-* کوروش بزرگ *-*-*-*-


انسان همان مي شود که اغلب به آن فکر مي کند .

-*-*-*-* کوروش بزرگ *-*-*-*-


همواره بياد داشته باشيد آخرين کليد باقيمانده، شايد بازگشاينده قفل در باشد.

-*-*-*-* کوروش بزرگ *-*-*-*-


تنها راهي که به شکست مي انجامد، تلاش نکردن است .

-*-*-*-* کوروش بزرگ *-*-*-*-


دشوارترين قدم، همان قدم اول است .

-*-*-*-* کوروش بزرگ *-*-*-*-


عمر شما از زماني شروع مي شود که اختيار سرنوشت خويش را در دست مي گيريد .

-*-*-*-* کوروش بزرگ *-*-*-*-


آفتاب به گياهي حرارت مي دهد که سر از خاک بيرون آورده باشد .

-*-*-*-* کوروش بزرگ *-*-*-*-


وقتي زندگي چيز زيادي به شما نمي دهد، بخاطر اين است که شما چيز زيادي از آن نخواسته ايد .

-*-*-*-* کوروش بزرگ *-*-*-*-


من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت، من خوشی های بسیار خواهم آورد من ملتم را سربلند ساحت زمین خواهم کرد، زیرا شادمانی او شادمانی من است.

-*-*-*-* کوروش بزرگ *-*-*-*-

ارسال یک نامه سنتی به شکل آنلاین



HRMail 1 سرویس جدیدی است که به شما امکان ارسال نامه به صورت آنلاین را می دهد. این برنامه به این شکل است که به کاربران اجازه می دهد تا به شکل آنلاین نامه ای بنویسند و هنگامی که شما آن را به آدرسی که مشخص می کنید با زدن دکمه submit ارسال می کنید ، مسئولان سرویس نامه شما را روی کاغذ پرینت کرده ، سپس آن را به آدرس مشخص شده در عرض ۱ ساعت پست می کنند. شما می توانید در مطالب پیام نامه خود از امکانات سرویس مانند استفاده از ویرایشگر غنی متنی و حتی قرار دادن عکس و امضا بهره بگیرید.
علاوه بر این ، سرویس همچنین به شما امکان پیوست فایل ها و ارسال آنها به همراه نامه را می دهد (و یا شما گزینه ای برای ارسال فقط فایل پیوست به صورت مجزا از نامه دارید). در حال حاضر پیوست های مورد پشتیبانی عبارتند از از فایل های پی دی اف، ورد ، اکسل و پاورپوینت.
تمام این خدمات برای هر بار ارسال هزینه ای ۹۹ سنتی برای فرستنده در بر دارد که در کل مبلغ زیادی نیست به خصوص در مقایسه با رانندگی طولانی مدت از این طرف به آن طرف شهر برای رفتن به یک دفتر پست و خریدن یک تمبر ۴۴ سنتی برای چسباندن روی پاکت و صرف این همه وقت و زمان!







ویژگی ها :
-ارسال نامه های سنتی به صورت آنلاین!
-پرینت نامه شما و پست آن به آدرس مشخص شده تنها در عرض ۱ ساعت .
-قرار دادن عکس و امضا در نامه.
-ارسال فایل هایی به فرمت پی دی اف ، ورد و اکسل به صورت پیوست نامه.
-امکان گزینش از میان گزینه های متنوع پاکت و کاغذ متن نامه برای نامه ارسالی.
-نیازی به هیچ گونه ثبت نامی نیست
سایت های مشابه MailWriter: ، SnailMailr ، Zumbox ، و TheMailMonster.
از سرویس ۱HRMail در این آدرس بازدید کنید: www.1hrmail.com

راستی امروز تولدم بود

این کارته هم تقدیم خودم و تمام کسانیکه امروز تولدشونه

http://www.gohardasht.com/PICS/e-cards/1186291745.jpg

http://www.gohardasht.com/PICS/e-cards/Pic_2.jpg

http://www.gohardasht.com/PICS/e-cards/42.gif

http://www.gohardasht.com/PICS/e-cards/1185187087.gif

http://www.gohardasht.com/PICS/e-cards/Pic_6.jpg

آیا میدانستید كه...

آیا میدانستید گوش جیرجیرک روی پاهایش است ؟
آیا میدانستید در جهان بیش از ۵۵ هزار گونه مورچه وجود دارد ؟
آیا میدانستید نوعی ملکه موریانه می تواند روزی ۸۶ هزار تخم بگذارد ؟
آیا میدانستید مورچه می تواند بیش از پنجاه برابر وزن خودش را بلند کند ؟
آیا میدانستید تمامی پستانداران به استثنای انسان و میمون، کور رنگ هستند؟
آیا میدانستید مساحت استان کرمان بیش از دو برابر و نیم کشور اتریش میباشد؟
آیا میدانستید که اگر چیزی رابا ایمان از خداوند بخواهید به شما عطا خواهد شد ؟
آیا میدانستید تمام قوهای کشور انگلیس جزو دارایی های ملکه انگلیس می باشند؟
آیا میدانستید جغدها قادر به حرکت دادن چشمان خود در کاسه چشم نمی باشند؟
آیا میدانستید هر بار که یک تمبر را لیس می زنید ۱/۱۰ کالری انرژی مصرف می کنید ؟
آیا میدانستید که انسان در طی طول عمرش دهانش سی هزار لیتر بزاق ترشع میکند؟
آیا میدانستید برای تولید هر ۱۰۰۰ کیلوگرم کاغذ جدید باید ۱۵ درخت جنگلی قطع شود؟
آیا میدانستید قد فضانوردان هنگامی که در فضا هستند ۵ تا ۷ سانتی متر بلندتر می گردد؟
آیا میدانستید یک بار پلک بزنید.عقرب همین اندازه مان نیاز دارد تا دشمنش را نیش بزند؟
آیا میدانستید که کسانی که قرمز میپوشند از اعتماد بیشتری نسبت به خود بر خوردارند ؟
آیا میدانستید یک بار پلک بزنید ،عقرب همین اندازه زمان نیاز دارد تا دشمنش را نیش بزند ؟
آیا میدانستید که ۲۲۵ میلیون سال طول میکشد که کهکشن راه شیری یکبار دور خود بچرخد؟
آیا میدانستید مهمترین عامل افزایش طول عمر، داشتن تناسب اندام بهمراه وزنی مناسب است؟
آیا میدانستید کرم حلقوی ۱۲ روز زندگی می کند و سگ ماهی دریاچه بیش از ۱۵۰ سال عمر دارد ؟
آیا میدانستید که آنهایی که زندگیشان را وقف مراقبت از دیگران میکنند خود به کسی برای مراقبت نیاز دارند ؟
آیا میدانستید آنهایی که از نظر احساسی بسیار قوی به نظر میرسند در واقع بسیار ضعیف و شکننده هستند ؟
آیا میدانستید در برخی از مارها، زمانی که دارند طعمه ای را هضم میکنند، حجم قلبشان تا چهل برابرافزایش میبابد؟
آیا میدانستید که نوشتن احساسات بسیار آسانتر از رودرو بیان کردن آنهاست اما ارزش رودرو گفتن بسی بیشتر است ؟
آیا میدانستید که سه جمله ای که بیان آنها از همه جملات سخت تر است دوستت دارم متاسفم و به من کمک کن میباشد ؟
آیا میدانستید که کسانی که لباس مشکی به تن میکنند نمیخواهند مورد توجه قرار گیرند ولی به کمک و درک شما نیاز دارند ؟
آیا میدانستید که در هر ثانیه خورشید پانصد و چهل میلیون تن هیدروژن را به چهارصد و نود و پنج میلیون تن هلیم تبدیل میکند؟
آیا میدانستید مساحت خلیج فارس تقریبا برابر با مساحت استان کرمان است، خلیج فارس هشت هزار کیلومتر مربع بیشتر است؟
آیا میدانستید که اگر تار عنکبوت به کلفتی مغز یک مداد به هم تنیده شود میتواند سنگینی یک هواپیمای بزرگ بوینگ را تحمل کند؟
آیا میدانستید که مهندسین در نظر دارند تونل زیرآبی بین لندن و نیویورک احداث کنند که مسافرت بین این دو شهر در کمتر از یک ساعت انجام بگیرد؟
آیا میدانستید که شما میتوانید به رویاهایتان جامه عمل بپوشانید رویاهایی مانند عشق ثروت سلامت اگر آنها رابا اعتقاد بخواهید و اگر واقعا این موضوع را میدانستید از آنچه قادر به انجامش بودید متعجب میشدید
آیا میدانستید به زودی کنترلهایی به بازار ارائه خواهد شد که کوکی هستند و بدون باتری کار میکنند، با یک بار کوک کردن این نوع کنترلها، تا هفت روز بدون هیچ مشکلی کار میکنند؟
آیا میدانستید که در ماداگاسکار دویست و پنجاه نوع مختلف قورباغه وجود دارد، که درضمن پژوهشگران مدعی هستند که همان اندازه نیز قورباغه هایی وجود دارد که هنوز ناشناخته هستند؟
آیا میدانستید که پنجاه درصد از زنان سیگاری که بخاطر مضرات سیگار جان خود را از دست میدهند بر اثر حمله قلبی میباشد، یعنی اینکه سیگار کشیدن فقط باعث سرطان نیست بلکه حمله قلبی نیز ناشی از آن میباشد؟
آیا میدانستید برای تولید هر ۱۰۰۰ کیلوگرم کاغذ بازیافتی فقط حدود هزار و پانصد کیلوگرم کاغذ کهنه مورد نیاز است که با این شیوه نزدیک به ۹۰ درصد در مصرف آب ، بیش از ۵۰ درصد انرژی و ۷۵ درصد آلودگی هوا کاهش میابد؟

جواد خیابانی و گزارش های اعصاب خرد کن!!